تبليغات X
صرافی
چاپ مقاله jcr
رطوبت ساز صنعتی
مدل مانتو
مه پاش
کمپوست قارچ
بلیط اتوبوس
تاريخ : 17 آبان 1396 | 21:13 | نویسنده : lafzan | بازدید : 159

داستان آموزنده مرد سقا و خرش از مثنوی معنوی مولوی

در زمان های گذشته­سقای فقیری زندگی می کرد که خر لاغر و ضعیفی داشت . سقای فقیر­هر روز کوزه های پر از آب را بار خرش می کرد و برای فروش به شهر می برد . حیوان بیچاره بخاطر اینکه همیشه گرسنگی می کشید و بارهای سنگینی حمل می کرد جثه ی لاغر و ضعیفی داشت . یک روز­میر آخور ( مسئول اسب های دربار پادشاه ) سقا و خرش را دید و به سقا گفت : چه بر سر این خر بیچاره می آوری که جز استخوان و پوست چیزی از او باقی نمانده ؟

سقا با ناراحتی گفت­: بخاطر فقر و تنگدستی من این حیوان زبان بسته به این حال و روز افتاده ! با اینکه کار زیادی از او می کشم اما توانایی خرید علف و غذای کافی را برای او ندارم .

میرآخور گفت : خرت را چند روزی دست من بسپار تا او را به طویله دربار ببرم . مطمئن هستم که آنجا حسابی چاق و زورمند خواهد شد و به جان من دعا خواهی کرد .

سقای فقیر­با خوشحالی قبول کرد­و خرش را به میرآخور سپرد .

میرآخور خر لاغر را به آخور دربار برد و آن را کنار اسب های امیران و لشکریان بست . خر بیچاره که از شدت گرسنگی داشت به هلاکت می رسید­با اشتهای خاصی شروع به خوردن کرد . وقتی که سیر شد با کنجکاوی به اطراف خود نگریست و در طویله اسب های سالم و با نشاط را دید .

با حسرت گفت : خوش به حالشان ! ای کاش من هم مثل این اسب ها همیشه اینجا می ماندم و زندگی شاد و آرامی داشتم و همیشه یونجه و علف تازه می خوردم .

سپس در حالی که به وضع زندگی اش تاسف می خورد با خود گفت : مگر من چه فرقی با این اسب ها دارم ؟ چرا من خری ضعیف و ناتوان آفریده شده ام ؟ در حالی که این اسب ها در آسایش و نعمت فراوان قرار دارند ؟!

ناگهان چند نفر وارد طویله شدند و اسب ها را با سرعت برای بردن به میدان جنگ زین کردند .

فردای آن روز خر بیچاره با صدای ناله اسب ها از خواب برخاست . خر مشاهده کرد که تعداد بسیاری از اسب ها زخمی شده و یا تیر خورده اند و عده ای با خنجر تیز و پر حرارت تیرها را از بدن آن ها بیرون می کشند تا آن ها را پس از بهبودی دوباره برای بردن به میدان و صحنه کارزار آماده نمایند .

خر وقتی این صحنه های وحشتناک را دید و شیهه های دردناک اسبان را شنید با خود گفت : درست است که من خر لاغری هستم و صاحب بی پولی دارم ولی به همان زندگی فقیرانه ای که داشتم راضیم !

زندگی آرام و راحت این اسب ها فقط ظاهر گول زننده ای دارد . بی دلیل­نیست که به آن ها یونجه تازه می دهند در واقع این غذاها قیمت جان اسب های بیچاره است . من دوست دارم هر چه زودتر به نزد صاحب خود باز گردم . این را گفت و در گوشه ای از طویله منتظر ماند تا هر چه زودتر مرد سقا به سراغش بیاید و برای کار او را به کنار چشمه ببرد .

مثنوی معنوی ، دفتر پنجم





امتیاز : 2


طبقه بندی: ،
,

تاريخ : 17 آبان 1396 | 21:13 | نویسنده : lafzan | بازدید : 175

داستان آموزنده درباره زیبا دیدن آدم ها

چندوقت پیش یکی از دوستانم با یک زن بسیار­زیبا ازدواج کرد . همه به خوشبتی این دو زوج حسادت می کردند تا اینکه خبر جدایی آنها به گوشم رسید . چند وقت که گذشت­دوستم دوباره ازدواج کرد . اما همسر دومش برخلاف همسر قبلیش دختری عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است و­به نظر می‌رسد که دوستم خیلی خیلی بیشتر­از گذشته عاشق همسرش است .

همه اطرافیانش­از او می‌پرسند همسر قبلی ات خوشگل‌تر نبود ؟

دوستم هم با جدیت­جواب می دهد­اصلا ! اتفاقا وقتی عصبانی میشد و فریاد می زد خیلی هم زشت به نظر می‌رسید . اما همسر فعلی ام­این طور نیست . به نظر من او همیشه زیبا ، با سلیقه و باهوش است .

قیدیمی ها درست می گفتند­که

زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند بلکه اگر دوست داشتنی باشند زیبا به نظر می‌رسند . همینطور که بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید آنها را زیبا خواهید یافت زیرا حس زیبا دیدن همان عشق است .





امتیاز : 3


طبقه بندی: ،
,

تاريخ : 17 آبان 1396 | 21:12 | نویسنده : lafzan | بازدید : 159

داستان آموزنده مرد بادکنک فروش درباره باطن آدم ها

روزی در یک از شهربازی های شهر­پسرکی سیاه پوست­به مرد بادکنک فروشی که خیلی مهربان بود نگاه می کرد .

بادکنک فروش برای جلب توجه مردم یک بادکنک قرمز را رها کرد تا بالا برود و مشتریان را به سمت خود جذب کند .

بعد از آن­بادکنک های آبی ، زرد و سفید را یکی یکی رها کرد . بادکنک ها در آسمان بالا رفتند و ناپدید شدند .

پسر سیاهپ وست همینطور­بادکنک­فروش و بادکنک ها را نگاه می کرد­و به بادکنک سیاهی که در دستان بادکنک فروش بود خیره شده بود .

سپس پسرک نزد بادکنک فروش رفت و با تردید پرسید : ببخشید آقا ! بادکنک سیاه هم بالا می رود ؟

مرد بادکنک­فروش به پسرک لبخند زد و نخ بادکنک سیاه را برید سپس­بادکنک به طرف بالا رفت و ناپدید شد .

بادکنک فروش گفت : آن چیزی که سبب اوج گرفتن و بالا رفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون بادکنک قرار دارد .

رنگ و ظاهر آدم ها مهم نیستند­بلکه­چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاهشان است و هر چقدر ذهنیات ارزشمندتر باشد جایگاه و مرتبه بالاتر­و شایسته تر می شود .





امتیاز : 2


طبقه بندی: ،
,

تاريخ : 17 آبان 1396 | 21:12 | نویسنده : lafzan | بازدید : 175

داستان آموزنده مرد خسیس درباره ثروت اندوزی

یک مرد خسیس همه­دارایی اش را فروخت و طلا خرید . او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش مخفی­کرد و هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد .

تکرار این کارهای مرد خسیس باعث مشکوک شدن یکی از همسایگانش­شد تا اینکه یک روز همسایه مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت .

روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت سپس­شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش میزد .

یک رهگذر او را دید و پرسید : چه شده­؟

مرد خسیس حکایت دزده شدن طلاها­را برای رهگذر تعریف کرد . رهگذر گفت : این که ناراحتی ندارد . سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست تو که از آن استفاده نمیکنی پس سنگ و طلا چه فرقی برای تو دارد ؟

ارزش هر چیزی در استفاده از آن است نه در داشتن آن . اگر خداوند به زندگی شما برکتی داده و شرایط مناسبی دارید پس به فکر دیگران نیز باشید .

بخشش مال همچون هرس کردن درخت است پول با بخشش زیادتر و زیادتر می شود .

دارایی شما حساب بانکیتان نیست . دارایی شما آن مقدار از ثروت و داشته هایی است که برای کمک به­دیگران به گردش در می آورید …





امتیاز : 2


طبقه بندی: ،
,

تاريخ : 17 آبان 1396 | 21:12 | نویسنده : lafzan | بازدید : 133

داستان کوتاه عبید زاکانی درباره فقر

جنازه ای را بر سر راهی می بردند .

درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند .

پسر : بابا در صندوق چیست ؟

پدر : آدمی !

پسر : کجایش می برند؟

پدر : به جایی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی ، نه نان و نه هیزم ، نه آتش ، نه زر ، نه سیم ، نه بوریا و نه گلیم !

پسر : بابا مگر به خانه ما می برندش ؟!





امتیاز : 2


طبقه بندی: ،
,